حكيم ابوالقاسم فردوسى

83

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

پوشاندند ، و رويش را چنان آراستند كه بهشت را مىنمود . زال چنان تند و تيز خود را به شهر رساند كه هيچ كس از آمدنش ، باخبر نشد و كسى به پيشباز نرفت . چون به در كاخ رسيد سام او را پذيرا شد . زال به ديدن پدرش از اسب فرود آمد . زمين ادب بوسيد ، و آنچه در حضرت منوچهر ديده بود و شنيده بود عرضه داشت . سام نيز آمدن سيندخت را به زابلستان و خواندن سپهبد را به ميهمانى بيان كرد و گفت : فرستاده‌اى آمد از نزد اوى * كه پردخته شد كار بنماى روى كنون چيست پاسخ فرستاده را * چه گوييم مهراب آزاده را از اين مژده دل زال شاد شد ، و رويش چون بهاران شكفته شد و گفت اى سپهبدِ راىمند ، اگر دل روشنت بار مىدهد راهى كابل شويم كه خوش نيست ميزبان را چشم به راه داشتن . سام دانست كه دل زال جويا و آرزومند ديدار رودابه است و هر سخن كه جز از نام و ياد او رود در گوش زال باد است . از اين رو پيكى به كابل فرستاد كه مهراب را از آمدن سام و پسرش خبردار كند . همين كه فرستاده به كابلستان رسيد بزد ناى مهراب و بر بست كوس * بياراست لشكر چو چشم خروس درفشهاى سرخ و سفيد و زرد و بنفش فضا را رنگين كرد . از جامه‌هاى خوش رنگ و نگار رامشگران و پيرايه‌هاى پيلان زمين آرايشى تازه يافت . مهراب بر اسبى تيزگام و باره‌افگن نشست و پيشاپيش لشكريان به پيشباز شتافت . چون نزديك سپهبد رسيد از اسب فرود آمد ، بر او و زال آفرين خواند . آن گاه تاجى زرين و گهر آگين بر سر زال نهاد ، و شادان و خندان رو به راه نهادند تا به كابل رسيدند . همهء شهر از نشاط و سرور چهرهء ديگر داشت . تو گفتى دد و دام رامشگر است * زمانه به آرايشى ديگر است برون رفت سيندخت با بندگان * ميان بسته سيصد پرستندگان